|
تغییر قوانین تبعیض آمیز
|
مدتی است که مادرم در بستر بیماری است ومن شدیدا نگران حال او هستم. هرگز فراموش نمی کنم آن روز را که خدیجه مقدم با من تماس گرفت و چون در جریان بیماری مادرم بود از من جویای احوال او شد و من گفتم فردا بعداز ظهر عمل جراحی دارد. از شنیدن این خبر بسیار متاثر شد ولی مثل همیشه سعی کرد که به من روحیه دهد و گفت اصلا نگران نباش و سعی کن روحیه ات را حفظ کنی حتما فردا به همراه دوستان به بیمارستان می آییم.
آنروز صبح شدیدا مضطرب و نگران حال مادرم بودم و به هیچ چیز دیگری نمی توانستم فکر کنم. ساعت 3 بعداز ظهر مادرم را به اطاق عمل بردند و من در تمام مدت در راهرو بیمارستان انتظار می کشیدم و راه می رفتم.
در زمان انتظار به یاد خانم مقدم افتادم.و به موبایلش زنگ زدم که بگویم مادرم را به اتاق عمل بردند اما خاموش بود. لحظه ای نگران شدم. به خودم گفتم شاید در جلسه ای باشد. زنگ می زدم و بازهم به خودم دلداری می دادم ولی دلهره ونگرانی رهایم نمی کرد.
ساعت6بعداز ظهر، مادرم هنوز در اتاق عمل بود و ما همه نگران. موبایلم زنگ زد اما ارتباط برقرار نشد. شماره یکی از مادران کمپین برگوشی ام نشست. چندبار زنگ زد و بازهم ارتباط بر قرار نشد. بلاخره صدای ضعیفی از آن سو آمد. دوستان کمپینیم جویای حال مادرم بودند. گفتم فعلا در اتاق عمل است. سراغ خانم مقدم را گرفتم . نگرانی در صدایش احساس می شد. با اصرار من، گفت که او را بازداشت کرده اند. مجددا ارتباط قطع شد. به جلوی اتاق عمل رفتم هنوز مادرم را بیرون نیاورده بودند. از یک طرف نگران حال مادرم بودم واز طرف دیگر برای بازداشت شدن خانم مقدم متاثر. به یاد حرف هایش افتادم که چگونه سعی می کرد آرامش را به من بازگرداند وهمیشه می گفت که "نگران نباش فکر کن که ماهم مثل مادرت هستیم واگر بتوانیم کاری انجام دهیم خوشحال می شویم ".
در این لحظات حساس و نگران کننده مادرم در اطاق عمل جراحی بود و مادر کمپینی ام در بازداشت و من نگران و پریشان برای هردو مادرم.
بالاخره لحظات نگران کننده به پایان رسید و مادرم را از اتاق عمل بیرون آوردند. دکتر گفت نمونه برداری کردیم و نتیجه را چند روز دیگر خواهیم گفت. با برادرم به خانه برگشتیم جای خالی مادرم در خانه مرا آزار می داد. او که همیشه یار و یاورمن ومشوق اصلی در در کمپین بوده است آن روز در خانه نبود و من چقدر سنگین از غم بودم.
به خدیجه مقدم فکر کردم. او هم در آن ساعت در خانه نبود. همسر مهربانش چگونه جای خالی او را در تحمل می کرد. حتما او هم مانند خانم مقدم معتقد است باید با مشکلات جنگید وهیچ وقت نباید اجازه داد که نا امیدی بر ما مسلط شود... صبح ساعت 10با یکی از مادران تماس گرفتم و گفتم چون پدر در خانه تنهاست من روزها در خانه هستم و بعداز ظهر ها به بیمارستان می روم. چه کمکی می توانم بکنم. گفت اسامی افرادی که بیانیه را امضاء کرده اند را جمع آوری بکن. تا ساعت 4بعداز ظهر مشغول جمع آوری اسامی شدم. دو مادرم در بند بودند، یکی در بند بیماری و دیگری در بند وزرا و من تمام تلاشم برای آزادی آن دو بود.
بعداز ظهر به بیمارستان رفتم. مانند هر روزی که می رفتم، برگه های امضایم را هم برداشتم. با توان و قوت بیشتری برای آن که ناامیدی را پس بزنم، مصمم تر به جمع آوری امضا شدم. اقوامی که به ملاقات مادرم آمده بودند به او گفته بودند که یکی از زنان کمپین را بازداشت کرده اند و مادرم جویا شد. گفتم خانم مقدم را بازداشت کرده اند. مادرم سکوت کرد و بعد گفت:"برای به دست آوردن حقوق پایمال شده باید مبارزه کرد. باید هزینه داد. زنان عدالت خواه وصلح جو این هزینه ها را می پردازند و روشنگری می کنند...."
یکی از اعضای خانواده با خنده در میان حرفش دوید :"محبوبه! فکر می کردیم که تو کمپینی هستی اما انگار مادرت از تو پر شور تره ! "
نگاهی به مادرم کردم. راست می گفت. اگر حمایت هاو پشتیبانی های او نبود من کمپینی نشده بودم.
مادرم گفت محبوبه چند وقت است که بخاطر من از همه کارهایش دست کشیده ومن ادامه دادم اشکالی ندارد امیدوارم هر چه زودتر خوب شوی و باهم فعالیت کنیم و مادر گفت حتما این کار را خواهم کرد.
فردای روزی که مادرم را به خانه آوردیم، خدیجه مقدم آزاد شد. مادر گفت حتما به استقبال خانم مقدم برو و سلام مرا هم برسان. گفت به او بگو بیماری و زندان ما را از پا نمی اندازد. به او بگو خدا قوت!
به جلوی زندان اوین رسیدم. هنوز کسی نیامده بود. لحظاتی بعد مادران برگه به دست آمدند تا جلوی زندان هم امضا جمع کنند. و بعد صدای فریادی بود که بلند شد. : خدیج آمد... خودم را در آغوشش جا دادم و پیغام مادر را هم رساندم و او از من خواست که به مادرم زنگ بزنم تا با او صحبت کند...
چقدر تصویرهای این دو مادر بر هم منطبق بود. هردو به من امید می دادند. من چه قوی بودم آن روز!
گفتگوی ناهید میرحاج با ناهید میرجعفری
گفتگوی ناهید میرحاج با ناهید جعفری
ناهید جعفری فعال جنبش زنان وکمپین یک میلیون امضا و عضو مرکز فرهنگی زنان از جمله زنانی است که 13 اسفند سال گذشته در برابر دادگاه انقلاب به همراه 33 فعال زن دیگر بازداشت شد. او مورد ضرب و شتم پلیس نیز قرار گرفت و از نیروی انتظامی هم شکایت کرد اما هنوز پاسخی نگرفته است یا به عبارت دیگر ضاربی پیدا نشده است. گفتگوی کوتاه ناهید میرحاج را با او می خوانید:
چگونه از حکم تان مطلع شدید؟
روز یکشنبه اول اردیبهشت ساعت 10 صبح زنگ در به صدا درآمد و آقایی پرسید منزل خانم ناهید جعفری؟ پسرم پرسید شما؟ جوابی نشنید . آن آقا دو برگ کاغذ لای در گذاشت و رفت. من برای پرس و جو دم در رفتم ولی کسی را ندیدم کاغذ را برداشتم متوجه شدم که حکم دادگاه است. که این به نظرم کاری غیرقانونی آمد چرا که می بایست به وکیلم ابلاغ میشد نه به من.
در آن دو ورق کاغذ چه نوشته شده بود؟
حکم دادگاه انقلاب بود. نوشته بود "پرونده بزهکاری در حد اخلال در نظم و تجمع غیر قانونی محرز و مسلم است و مستنداً طبق ماده 618 قانون مجازات اسلامی نامبرده به شش ماه حبس با احتساب ایام بازداشت و 10 ضربه شلاق محکوم است که به دلیل شرایط خاص متهم این حکم به مدت دو سال معلق است" .) یعنی جرمم اخلال در نظم عمومی بوده وخوشبختانه در مورد اجتماع و تبانی به قصد برهم زدن امنیت کشور تبرئه شده ام.
اخلال در نظم عمومی را بر چه اساسی به شما وارد کرده است ؟
روز 13 اسفند 85 عده ای از دوستانم که فعالان جنبش زنان هستند در رابطه با تجمع 22 خرداد 85 به دادگاه احضار شده بودند. وقتی کسی را بازداشت می کنند خانواده ها معمولا پشت در دادگاه می ایستند و یا در پیاده روی رو به روی دادگاه منتظر می مانند. ما هم برای ان که مشکلی برای رفت و امد مردم ایجاد نکنیم در پیاده روی روبروی دادگاه منتظر آمدن دوستانمان ماندیم .با اعتراض ماموران مواجه شدیم که از آنجا برویم در صورتی که ایستادن در پیاده رو مانعی ندارد و به انها توضیح هم دادیم و قبول کردند. خب نشستیم اما این بار به ما حمله کردند و به سرعت ما را داخل مینی بوس ها هول دادند و دستگیرکردند.
تا آنجا که به یاد دارم شما در همان روز مضروب شدید درست است؟
بله، هنگامی که پلیس حمله کرد یکی از مأمورین که با باتوم به پاهای ما میزد موقع سوار کردن من به مینی¬بوس ضربه ای شدید به کمرم وارد کرد که باعث شد با صورت به داخل ماشین پرتاب شوم و در اثر این ضربه لثه هایم خونریزی کرد و دندانهایم لق شد و حتی تا مدتی از نظر شنوایی مشکل پیدا کرده بودم.
به بیمارستان منتقل شدید؟
نه. زنان دستگیر شده از مأمورین خواستند که مرا جلوی بیمارستانی پیاده کنند ولی آنها امتناع کردند و همان مأمور با صدای بلند میگفت: "جو سازی میکنه ببرینش". ما را به بازداشتگاه وزرا بردند و بعد از ساعتها به اوین منتقل کردند.
چند روز در بازداشت بودید و آیا به مراجع قانونی شکایتی کردید؟
پنج روز در بازداشت بودم و بعد از آزادی به دادسرای کارکنان دولت رفتم برای شکایت ولی آنها قبول نکردند و مرا به یکی از کلانتری ها فرستادند. با خانم شیرین عبادی و خانم نسرین ستوده مشورت کردم و آنها هم زحمت کشیدند وکالت مرا در این پرونده قبول کردند و شکایت نامه ای تنظیم و به کلانتری ارائه دادند که باعث شد کلانتری طی نامه ای مرا به پزشکی قانونی معرفی کند. جواب پزشکی قانونی را در پاکتی مهر شده به من دادند که به کلانتری بردم که در پرونده من موجود است . چهار شاهد خواستند که شاهدانم شهادت دادند به این ضرب و شتم. بعد از چند ماه که پرونده من در کلانتری بود و چندین بار مراجعه بالاخره یک روز برای شناسایی مرا به کلانتری خواستند بعد از دیدن سه آلبوم عکس های پرسنل آن کلانتری کسی را شناسایی نکردم بعد از آن پرونده را به فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ فرستادند که در آنجا پیگیری شود و ضارب را پیدا کنند ولی تا امروز که یک سال و حدودا دو ماه از شکایت من میگذرد این پرونده هنوز در دست بررسی است.
اعتراضی هم به حکم صادر شده دارید؟
بله . من حمایت کردن از دوستانم را اخلال در نظم عمومی نمیدانم. می بنید که مرتب فعالان زن را به حبس های تعلیقی محکوم می کنند و محکومیت تعلیقی یعنی دست به عصا راه برو تا کاری به کارت نداشته باشیم.یعنی جای جمع نشو، جایی نشین ، جایی نرو ، ... .من به این حکم اعتراض می کنم.
واکنش خانواده شما در مورد حکم شما چه بود؟
همسر و فرزندانم از آنجایی که فعالیت های برابری خواهانه و مدنی مرا جرم نمی دانند بسیار از صدور این حکم تعجب کردند. گفتند حمایت از دوستان هم مگر جرم است؟ واقعا نمی دانم به جای چنین اتهاماتی چرا نمی گویند که برابرخواهی و حق خواهی جرم است!
فکر می کنید چرا به شما و دو فعال دیگر تا کنون حکم شلاق هم داده اند؟
طبق این ماده قانونی، برای کسی که اخلال در نظم عمومی بکند، زندان و شلاق پیش بینی شده است. به نظرمن محکومیت هایی مثل شلاق چهره ی خشن قانون را نشان می دهد، و همین طور رعب انگیزی و تحقیر کنندگی آن را در برابر افکار عمومی. جالب هست هرکس که خبر حکم من را شنید واکنش نشان داد یعنی به جای اینکه مردم به خاطر این حکم مثلا نسبت به من بدبین شوند، به قضاوت دادگاه شک کردند.
سپاسگزارم