تبليغاتX
کمپین یک میلیون امضا در کویت - کمپین یا سیب؛ چه فرقی می کند؟
تغییر قوانین تبعیض آمیز

جلو می روم و می پرسم در مورد کمپین یک میلیون امضا چیزی شنیده اید؟ می گوید نه، می گویم رفع تبعیض حقوق نابرابر زنان و مردان در قانون...؟ می گوید: آها، فهمیدم، باید امضا کنم؟ می گویم صبر کنید، اول بخوانید، و سوالات خود را بپرسید. دانستن شما ارزش بیشتری دارد. عصبانی است و امید دارد مشکل خواهرش حل شود. شاید از این راه. می پرسم می دانستید سن مسئولیت کیفری برای زن از 9 سالگی است؟ حیرت زده و ناباور به دخترکش نگاه می کند که چانه مقنعه صورتی اش دیگر در این ساعت روز چرخ خورده و به کنار گوشش رسیده! می گوید " این که الان وقت بازیشه" می گویم: ما هم همین را می گوییم. دوستش می پرسد خطر که ندارد؟ می گویم برای شما که اصلا، اما من هم کار خلاف قانونی انجام نمی دهم. تا به حال استشهاد محلی را تنظیم نکرده اید؟ خلاف قانون است؟ امضا می کند و مایوسانه می گوید: این مملکت اصلا قانون ندارد.

آقایی که تمام شبکه های خبری را عادت دارد زیر و رو کند در رخوت خوش بعد از ظهر سر درد دلش باز می شود. می گوید شبکه های خارجی که در مورد شما صحبت می کنند خیلی برایشان عادی است. انگار نه انگار دوستان کمپینی شما چک و لگد خورده اند. این اتفاقات همین خیابان بغلی ما می افتد. ولی ما مثل احمقی هستیم که از بالاترین نقطه برج 20 طبقه پایین پریده. کسی از پنجره طبقه دهم داد می زند: اوضاع خوبه؟ و ما در حال سقوط می گوییم تا حالا که خوب بوده. گفتم که، ابتکار عمل مثل یک جرقه می ماند، اینکه: هی، من هم باید بتوانم. کمی اطلاعات می خواهد و کمی امید به توانایی خودمان.

برادرم 26 ساله است. فکر می کنم همین جرقه در او بیدار شده است که ناگهان شروع می کند به مطالعه. چند تا برگه خالی بر می دارد و شب پر از امضا بر می گرداند. می گوید مصدوم را نمی شود ول کرد. زن و مرد ندارد. در نهایت تعادل به نفع همه است. می گوید اصلا برابری بیشتر به نفع مردهاست. زیرا وقتی زن ضعیف و جنس دوم انگاشته شده باشد لابد مردی باید از او حمایت کند. آن وقت مرد مجبور می شود سه شیفت کار کند. جور مادر، همسر، خواهرش را هم بکشد. هرچند خودش را با همسرش، هم سر می داند ولی به دلیل ضعف قانون مجبور می شود بابت یک امضاء ساده نصف دنیا سفر کند تا وکالت بدهد که همسرتحصیلکرده اش اجازه دارد گذر نامه داشته باشد و به عنوان یک شخص بی اراده و تحت حمایت مانعی ندارد از این مملکت خارج شود و به شوهر خود بپیوندد. این بار قیمت این دانستن بلیط دو سر هواپیما و یک هفته ضرر کاری بود. بار بعد معلوم نیست چه خواهد بود. برادرم می گوید اینجاست که آدم می فهمد قانون مصدوم است. جامعه مصدوم است. اطرافیانش مصدوم اند.

این دو تا خانم از شهرستان آمده اند. از بهبهان به نظرم. برگه را می خوانند و امضا می کنند. از فعالیتهایی که ما در تهران در حال انجامش هستیم تشکر می کنند. سوالاتی می پرسند قول می دهند که برای دوستان خود هم بگویند.

شاگردم 24 سال دارد. از فیگورهای عادت وار "من مرد ام" به سردرگمی ناباورانه ای می رسد، موقع امضا. چون دختری را دوست دارد که پدرش تنها به این دلیل که "این پسر از خانواده نیست" با ازدواجشان مخالف است. نمی خواهند کارشان به دادگاه بکشد برای ازدواج. می گوید مشکل عرف هم هست. می گویم عرف و قانونی که همدیگر را تایید می کنند، اما عرف را که می سازد؟ ما. پسر، دست از شوخی های نسل پدر بزرگی- که مسئله روزش آشپزخانه ممنوعه برای مرد بود- بردار و به جایش به دختری که دوستش داری شجاعت بده بتواند درست انتخاب کند زیرا همیشه برایش انتخاب کرده اند. او باور ندارد بتواند پای تصمیمش بایستد. به او باورانده اند شکننده تر از آن است که بتواند به تنهایی تصمیم جدی بگیرد و پای مسئولیتش را بایستد.

از فروشنده پرسیدم : می دانستید اگر پدر فرزندش را بکشد قانون چنین عملی را قتل نمی داند؟ در قتلهای ناموسی، برای پدر مجازاتی برابر عمل قتل در نظر نمی گیرند. گفت این چیزها باید از بالا درست شه. گفتم بالا کجاست؟ بالایی وجود نداره. حق گرفتنی است، دادنی نیست. باورش نمی شد، می گفت خوب به همین سادگی هم که نیست. اصلا مگر پدری فرزندش را می کشد؟ از اون صحبتهایی که یک نفر می کند تا فرصتی برای فکر کردن داشته باشد. گفتم همین ارزشمنده. این که شما مجبور شدید فکر کنید خیلی ارزش داره. هوش جمعی تصمیم گیرنده است.

زن لباس ساتن پوشیده بود و های لایت کاهی موهایش با رنگ روسری اش ترکیب کاملی می ساخت. سعی داشت تانی- سگش را وارد ماشین مدل بالایش کند. وقتی در مورد کمپین از او پرسیدم لبخند شرمنده ای زد و دندانهایش کمی نافرم بود: ببخشید نشنیده ام. توضیحاتی دادم. گفت خوب این قانون اسلامه. گفتم خوب در یک سری کشورهای عربی مثل مراکش با رای چند مجتهد قوانین اجتماعی و حقوقی را مطابق با نیاز جامعه، به روز و هماهنگ کرده اند. و به هماهنگی مو و روسری اش فکر می کردم و این که همه پدیده ها لای لایه اند. مثل روسری-مو- دندان- مغز، به ترتیب اهمیت، که گفت ما که مسلمانیم، همین قانون خوبه برامون خوبه و با سگش- تانی گاز دادند و رفتند.

اما نازنین قبول ندارد کمتر از یک آدم باشد. دیه و گواهی شهادتش در دادگاه نصف باشد، و سهم ارثیه اش از اموال شوهری که هنوز ندارد تنها یک هشتم اسباب و اثاثیه.

مهسا سه روز صبر کرد تا 18 سالش شود، سن خود را قانونی بداند تا بتواند برگه را امضا کند. و سارا هنگام امضا به قدری منقلب شده بود که هنگام نوشتن جمله ای در جای امضای خط بعدی نتوانستم او را متوقف کنم. جمله این بود " نه در ازدواج، نه در طلاق، نه در درآمد زایی و نه در حضانت فرزندم قانون از من حمایت نکرده است."

اما سپیده در کمال وحشت از پیگیری های احتمالی قضایی گفت که به آن سوی آبها سفر خواهد کرد، هیچ برگه ای را امضا نمی کند و به فرزند آینده اش هیچوقت نمی گوید ایران کجاست و به او فارسی یاد نخواهد داد. گفت اینجا آدم می میرد.

مرد با کت و شلوار بسیار مرتب بود و کم کم دیگر سالخورده. دختر و پسر درخشانی تربیت کرده بود که در ماشین نشسته بودند. گفت همسرش فوت کرده و سریعا به بچه هایش توضیح داد که برگه را امضا کنند. بچه ها سوال می پرسیدند و خودش از دور ایستاده بود و به نظر خود از دورنمای "سه جوان در حال فعالیت فرهنگی" لذت می برد.

مرد مرتب دیگری با احترام از من معذرت خواست. در شرف ازدواج بود ولی با تحکم اعلام کرد همسرش و هیچ زن دیگری را نمی تواند با خودش برابر بداند. علتش را پرسیدم. گفت از 12 سالگی کار کرده و از محبت پدر و مادر بی بهره بوده. تمام برادرهایش همین گونه بوده اند. اما خواهرهایش روزی سه وعده پای سفره می نشسته اند. و مادرش نیز. گفتم شاید خانم شما بخواهد مثل شما کار کند. گفت من اجازه نمی دهم. و گفته ام بیشتر از 500 تا سکه مهرش نمی کنم که هر وقت بخواهد مهریه اش را به اجرا بگذارد داشته باشم بپردازم و بعد سریع طلاقش بدهم. به قیافه اش نگاه کردم. مرتب بود. موقع شوخی با زن همسایه با فرهنگ تر از این صحبتها به نظر می رسید. ولی معلوم شد زنش اجازه خندیدن نخواهد داشت. گفتم مگر شما باید اجازه بدهی؟ گفت خوب، جامعه کثیف است، معلوم نیست زن من در محیط کار با چه کسانی دمخور شود. گفتم: قربان منطق جالبی است، اول جامعه را برای حضور یک زن نا امن می کنید و بعد به خاطر همین عدم حضور زن از او امتیاز کم می کنید؟ اتفاقا قانون شما هم همین کار را می کند. مثلا در سن 9 سالگی از دختر مسئولیت کیفری می خواهد اما حاضر نیست در همان زمان حقی برایش قائل باشد. گویی پس از سالها کسی به منطقش تلنگر زده باشد و یاد روز جزا انداخته باشد از تصویر شوخی خود با زن همسایه می گریخت. مرتب معذرت می خواست.

دکتر، هر سال تعطیلات خود را جمع می کند به ایران می آید تا با گروهی از پزشکان شبیه خودش 2 تا اتوبوس تیمهای درمانی بسازند برای کمک رسانی به مناطق محروم. موقع امضا مرتب سرش را تکان می داد و سعی داشت بفهماند نیروی جوان و مطلع در مملکتی چنین نا امن نباید خودش را قربانی کند. باید صبر کند و اثر ماندگار تری به جا بگذارد.

خانم مدیر کل قول داد 2-3 ماه دیگر پس از بازنشستگی از آن سازمان دولتی، داوطلبانه برگه را امضا میکند و گفت دختر و پسرش در انگلستان، پتیشن اینترنتی را امضا کرده اند. خانم داروساز امضا نکرد، به خاطر شغلش ترسید. و گفت این مملکت هرگز درست نمی شود. خانم دکتر میهمانش به ترس او خندید و داوطلبانه امضا کرد.

و یک بار هم جلوی یک دفتر خانه رسمی، تصادفا هنگام مراسم عقد دو خانواده(!)، تقریبا دعوا شد. قسم می خورم که اصلا در حال توجیه عروس و داماد نبودم بلکه گوشهای فامیل داماد در انتظار بیرون در دفترخانه، راغب به شنیدن سوال و جواب چند دانشجوی کنجکاو بود.

پس از این شاید عجیب باشد، ولی بیش از 60 درصد کسانی که برگه های من را امضا کرده اند مرد هستند. شاید تصادفی باشد، شاید هم چون حضور جدی تری از زنان در اجتماع دارند تصور نمی کنند امضا کار عجیبی است. و به اجازه و نگاه تایید آمیز کسی نیاز ندارند.

بیشتر افراد، بحث تبعیض حقوق بین زن و مرد که به میان می اید یاد ارٍث دختر و پسر می افتند و سریع با منطق "ازدواج زن" و " شریک مال شوهر" موازنه را در یک حرکت قهرمانانه برقرار می کنند. اما کافی است از آنها بپرسی به چه دلیل دیه زن نصف مرد است؟ و یا چرا هنگام حضانت فرزند پس از پدر، جد پدری و عمو و تمام خاندان پدر بر مادر ارجحیت دارند که آن وقت تا مثالی در حافظه خود نیابند سخت باور می کنند. گاه زنانی بسیار روشن برگه ها را خوب می خوانند و تو باور نمی کنی در چه طبقه و چه شرایطی زندگی می کنند. موقع امضا ابروهایشان گره می خورد تا به یاد خودشان نیفتند ولی وقت تحویل برگ امضا شده، طرحی از لبخندی محو تو را به یاد شاهکاری از سکوت و امید می اندازد. آنها سختی مشابهی را برای کودکان خود نمی خواهند.

وقتی برای کمپین می خواهی امضا بگیری باید دقت کنی چه کسانی زمینه مناسب تری برای درک دارند. سعی کن مزه سیب به خاطر داشته باشی. آنها که می خواهند دنیای بهتری بسازند مثل بقیه لباس می پوشند اما شعاع حضورشان را با احتیاط جمع می کنند تا کسی به واسطه هوششان بر آنها خرده نگیرد. از گسیخته ها و بر باد رفته ها شروع نکن. از مرده کاری بر نمی آید، فرقی به حالشان نمی کند. زنده ها را نجات بده. آنهایی که اگر در کوه سیبی به آنها تعارف کنی بی دلیل می پذیرند، و انتظاری ندارند. یادت باشد اگر سیبی تعارف کردند بپذیر، چون بی دلیل تعارف کرده اند و فراموش می کنند.

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت   توسط ...  |